صفحه اصلی | سیاسی | حرف عطف «واو» و ملت ایران، آسیه معمار

حرف عطف «واو» و ملت ایران، آسیه معمار

توسط
اندازه حروف Decrease font Enlarge font

اگر بخواهیم به تفاوت ها و تمایزات مورد اشاره ساختارشکنان، قائل شویم، پس حقوق اقلیت ها و استثناهای هر جامعه میبایست بوسیله اکثریت به رسمیت شناخته و البته نیز رعایت شود. آنچه که هم اکنون در کشورهای غربی مطرح است، اصولا حقوق استثناها یا حقوق پدیده های برآمده از مدرنیته است. زیرا حقوق اقلیت ها در چهارچوب شناخته شده سنتی؛ اقلیت های مذهبی یا قومی در طی زمانهای مختلف مدرنیته و از هنگام موجودیت دموکراسی، هر چند در وسعتی کم به لحاظ جغرافیایی، رعایت شده است. پس میماند به رسمیت شناختن آنچه که طبق قراردادهای اجتماع سنتی در قبل، ناهنجار شمرده میشده است. که هم اکنون می بایستی - بدوا مبدل به امری هنجار و اخلاقی گردد و سپس نیز حقوق آنها در نظر گرفته شود، مثال: حقوق همجنس گرایان و انواع خانواده های پدید آمده از روابط جنسی آزاد یا حقوق مهاجرین و میهمانان خوانده درجنگ دوم جهانی و ناخوانده در زمان فعلی؛ مثل وجود ترکهای ترکیه در آلمان و ...

و اما در ایران، به علت »عدم وجود یک شالوده، Structure  تعریف شده و محکم«، سازه ها یا اسکلت بندی به زبان معماری، تعیین تفاوت ها و تمایزات درون جامعه برای بسیاری از روشنفکران و کل حکومت، (نه الزاما مردم!) امری بسیار پیچیده می باشد. اصولا این پیچیدگی وسردرگمی از تاریخ پیشا مدرن بتدریج آغاز گشته و در طی رشد آن به مراتب سخت تر شده است. یعنی ایران هنوز نتوانسته است از این دست انداز تاریخی رهائی بیابد و پایش را روی زمین صاف بگذارد. زیرا مدرنیته شوکی بزرگ بود برای کشورهای در خواب مانده، کشورهایی که در خاطرجمعی و رخوت خود به مثابه مادر بزرگ فرهنگ ها، با یک تلنگر مدرن در لحظه مهم تاریخ از خواب پریدند و از آن پس نیز هرگز رنگ خواب و آسایش به خود ندیدند!

ما هنوز هم در ایران از »قومیت ها« حرف میزنیم و یا از »اقلیت های مذهبی«، آنهم بدون آنکه بدانیم اکثریت چیست؟ اکثریت کیست؟ ما از تاریخ طوری سخن میگوئیم که انگار سرزمین ایران بدوا متعلق به ملتی بزرگ به نام فارس بوده که همه آنان پس از اسلام به مذهب تشیع گرویده و بدینوسیله نیز مذهب رسمی این مملکت، شیعه و زبان رسمیش فارسی شد. و بقیه نیز؛ ترک و کرد و عرب و... قومیت ها یا قبایل کوچکی بودند که برلبه های دامن بلند و پرچین پارس ها چادر زدند و به آنها ملحق شدند و در سایه بزرگواریشان زیستند و...

بازگشت به تاریخ و تعیین مرزها، تقدم و تأخرها، حقیقتا کاری بس دشوار است و حتی عبث! این کار یا به عهده کسانی است که قصد دعوا دارند و لذا تخلیه هیجانات و عقده های تاریخی خود، و یا بهتر از آنان میبایست در حیطه آکادمیک مورد تحقیق و پژوهش قرار بگیرد. مثل تحقیقات آکادمیک باستان شناسان که هر دم با ارائه یک سند تاریخی یا یک شیئ آنتیک، بخشی از فرضیات تاریخی ما را زیر سئوال میبرند.

پس در این رابطه اشاره به تئوری ژیل دلوز فیلسوف معاصر فرانسوی (1995ـ1925)  میشود، که فلسفه خود را نه از بدو تاریخ، بل از میان شروع میکند و »جغرافیای فلسفه« را به جای »تاریخ فلسفه« میگذارد. لذا میبایست ملت ایران نیز در مورد حل موضوع فوق دارای خلاقیتی نظیر »آن« شود و از مباحث تاریخی ای که آن ها را به بن بست میرساند، در جهت حل معضل اجتباب کند و از موجودیت کنونی ایران سخن گوید و یا لااقل از تاریخی نزدیکتر شروع کند!

وقتی دلوز از جغرافیای فلسفه سخن گفت، قصدش واژگون کردن فلسفه ای بود که اعتبار خود را صرفا به خاطر »گذشت زمان بر آن« کسب کرده بود و آن را به مثابه حجتی از صدق و سلامت خود تلقی میکرد. لذا این عبور زمان بود که به آن اتوریته بخشیده و موجب جزمیت آن به عنوان »فلسفه تاریخ« شده بود. از نگاه این نوع فلسفه، همه چیز از افلاطون و ارسطو آغاز میشد که پس از یک چرخ زدن، مجددتا نیز به هم آنجا میرسید و ختم میشد. چیزی شبیه بلبشوی فلسفه در ایران. که با افلاطون و ارسطو شروع و با کمی دستکاری اسلامی  و محلی، از طریق ملایان و سروش- شریعتی، که هنوز به هگل نرسیده به علت عدم کفاف عمر فیلسوف می میرد. لذا روز از نو روزی از نو، که آنهم از طریق دانشجویان این رشته دنبال میشود تا هنگام مرگ آنها!

دلوز با طرح جغرافیای فلسفه به جای تاریخ، از طرفی از قداست تاریخی یا تکیه صرف بر آن نوع فلسفه کاست و از طرف دیگر به رها شدن فیلسوف از چنگ تاریخ و تاریخ پردازان فیلسوف پرداخت. یعنی به وسیله آزاد کردن فیلسوف، خلاقیت او نیز آزاد میشود و شخص برای »فیلسوف شدن» آمادگی بیشتر خواهد یافت. به نظر دلوز، تاریخ فلسفه رشته‌ای تاملی نیست بلکه باید همچون نگارگری و تصویرپردازی در نقاشی به خلق تصاویر ذهنی و فکری بینجامد. پس کار فیلسوف خلاقیت و آفرینندگی است و نباید صرفا محدود به تامل گردد. با توجه به این سخن میتوان از تحلیل های سنتی و رایج در مورد کشورمان اندکی فاصله گرفت و از سر دو راهی همیشگی، چکنم چکنم های بی تفکر و بی پشتوانه؛ همچون جدایی از ایران یا تمکین و تعظیم در برابر حکومت های سانترالیزم سنتی، عبور کرد و راهی دیگر یافت.

لذا وقتی که او از جغرافیای فلسفه سخن میگوید به فلسفه هیوم اشاره میکند که در آن فعل »بودن« در موضع چالش قرار گرفته و حرف عطف «واو» جانشین آن شده است. پس اگر ما این اندیشه سخاوتمندانه را در معضل »تعریفی برای ملت ایران« در قالبهای ترک و کرد و عرب و بلوچ و... به کار ببریم، میرسیم به تعریفی که ملت ایران از خود، حتی بدون اطلاع از حرف عطف »واو« دلوز میکند:

از نظر مردم: ایران کشوری است گسترده، با آب و هوای مختلف، که در آن فارس »و« ترک »و« کرد »و« عرب »و«... با ادیان یا مذاهب مختلف زندگی میکنند.

بنا بر این تعریف طبیعی، و تعداد »واوهای« عطف، »هیچ اکثریتی« در ایران وجود ندارد، که »اقلیت« در مقابل یا تقابل و ستیز با آن قرار بگیرد! در ایران هیچ قومیتی در مقابل ملت قرار ندارد. به زبانی دیگر؛ »ملت« در ایران واحدی است که نسبت به زبانها، مذاهب و ادیانی گوناگون، خرد و خردتر میشوند. لذا حقوق آحاد مردم باید از هر لحاظ رعایت شود. «رعایت» در اینجا به معنی عدم برتری کسی بر کس دیگر است؛ برتری مذهبی، طبقاتی، زبانی، نژادی و... 

تعریفی که ملت از خود دارد، محصولی بس بدیهی و طبیعی است. زیرا تاریخ کهن، با تمام کهنگی خود، هیچ گاه به تمامی نخواهد مرد و تأثیر آن همواره بر فرهنگ ملت های کهن، حتی با تمام پیچ و خم های تاریخی، باقی خواهد ماند. اساسا راز بقاء ملت ها در »همین« است. و همین نیز آن ها را از سایر ملت ها متمایز و متفاوت خواهد کرد. چنانچه تشابه شخصیتی، ژنتیکی، نوه ها با پدران و مادران بزرگ خود شاهد این مدعاست و بسیاری از شواهد دیگر. که البته آن قدمت نیز هرگز دلیلی برای برتری یافتن یا تبعیض نسبت به ملل جوانتر نخواهد بود. در حقیقت نیز ذکر این گزاره صرفا به خاطر پاسخ به نیاز مشترک بشریت میباشد و هرگز نباید آن را نشانی از خیرخواهی تلقی کرد و به اخلاق استعلایی منتسب نمود. 

پس تجزیه ایران و جدایی از بطن و متن سرزمینی چنین کهن، کاری است البته بشدت انقلابی! اما تصور دیگری نیز در کنار این عمل رادیکال و سخت جوانانه و ریسک بزرگی که همراه آن میباشد، وجود دارد، مبنی بر آنکه: هرگاه ما ملت با هر زبان و دین و مذهب، بساط تسلط »اکثریت»، این اکثریت خود ساخته مصنوعی که همینطور تقلیدی رندانه از سیستم دموکراتیک اصل نیز میباشد، به نوعی شمایی،schma از اکثریت یا طرحی سمبلیک از آن؛ به مثابه برتری مذهب تشیع و زبان فارسی بر مذاهب و زبان های دیگر، تقسیم ناعادلانه ثروت ملی، وجود تبعیض طبقاتی و جنسیتی، انحصار و تمرکز قدرت و ثروت... جمع کنیم، خواهیم توانست در آینده نیز همچون گذشته با مهر و علاقه کنار یکدیگر زندگی کنیم و بوسیله انتقال فرهنگ های مختلف به یکدیگر و زنده تر کردن فرهنگ های فراموش شده حتی در یک روستای دور افتاده، به مثابه ارث پدری همه ما، و تأثیر آن همه بر ثروت فکری و معنوی یکدیگر بیفزاییم و از »ملال یکدستی، یک دسته گی، دیکته دیکتاتورها و تقلید و اقتداء به امام و آقا و آقازاده ها« رها شویم. 

زیرا هم اکنون خود مدرنیته و »اتوریته اکثریت« در کشورهای دموکراتیک زیر سئوال رفته است و اگر چنانچه تا کنون سیستم های اکثریت سالاری هم چنان در جریان است، صرفا به علت نیافتن یک سیستم جایگزین میباشد. و پست مدرن یا ساختارشکنی نیز، در این مرحله از تاریخ، نه به مثابه یک سیستم و آلترناتیو، که خود سیستم شکن است. و این در شرایطی است که ذهن مذهب زده بشر، همچنین بشر غربی، بنا به عادت های تاریخی خود همواره در پی ساختن ایدئولوژی ها و یا روایات سراسری، جهت پوشش دادن تمام مشکلات جهانی میباشد؛ در حقیقت یافتن تئوری جدیدی برای طراحی نظم نوین به سروری غربیان.

پس این مردم ایران است که توانسته به وسیله درک »تضادها، تفاوت ها و تمایزات« هزاران سال در کنار یکدیگر با صلح، همدلی و همیاری زندگی کند و حتی با بزرگواری و سعه صدر، متجاوزان به سرزمین خود را جذب فرهنگ خود نماید و از آنان نیز بیاموزد.

شهر تهران که در برگیرنده تمام زبان ها و فرهنگ های مختلف ایران میباشد، نشانه تمدن بزرگ ایرانیان و سمبل تلرانس یا مدارائی، Toleration است که در غرب به وسیله تبلیغ مصنوعی آن، گوش ها را کر کرده است. در  فرهنگ ما فرهنگ های دیگر جذاب و خارجی وار است، exotic »واری« که ما را جادو میکند، کنجکاو و مجذوب خویش مینماید. فرهنگ دیگری برای ایرانیان به مثابه یک »راز« است، رازی که باید کشفش کرد و از کشف آن ذوق کرد و لذت برد. یک ایرانی اصیل، ایرانی ای که هنوز ذهنش آلوده نشده، نه شونیسم را میشناسد و نه راسیسم و فاشیسم را. به خاطر همین ما ایرانیان به میهمان نوازی و خارجی پرستی معروف هستیم و در ممالک دیگر نیز، زودتر از دیگر خارجیان خود را به قوانین و فرهنگ میزبان تطبیق میدهیم. پس اگر نسبت به نقاط ضعف خود آگاهی یافته ایم و به خاطر آن خود را سرزنش میکنیم، لازم است به وجه قوی و مثبت خود نیز وقوف یابیم. به نظر من بهترین نقطه قوت ایرانیان، همان تلرانس تاریخی آنها میباشد. سادگی و سلامت فکری ایرانیان در مقابل مفاهیمی چون ناسیونالیزم آلمانی و نژاد پرستی غربی یا مفهوم »غریبه ها/خارجی ها، براستی حیرت آور است و حتی میتوان گفت، ما در مقابل این لغات هولناک، به معنای مذهبی اش معصوم هستیم! لذا شایسته است که از این خصلت خوب ملی در راه نجات مملکتمان از دست شونیزم مذهبی استفاده کنیم و نه در راه قهر و جدا شدن از وطن و هموطنان عزیز و مهربان خود!

شنبه 25 شهریور 1391 [2012.09.15]

آسیه معمار

ارسال به Post on Facebook Twitter Balatarin

Subscribe to comments feed نظرات (2 نوشته شد)

avatar
حسین میرمبینی 16/09/2012 08:10:25
خانم معمار ، از بابت این مقاله از شما بسیار بسیار سپاسگزارم. ای کاش که همه ایرانیان اعم از افراد و اقوام و مذاهب و گروه های سیاسی ما در این برهه تاریخی حساس و خطرناک به این نصیحت و هشدار خردمندانه شما گوش فرا دهند و بر اساس همان سلامت فکری و تلرانس تاریخی که شما مطرح ساخته اید از طریق وارد نشدن در مباحث مربوط به دین ستیزی و قوم ستیزی و ... نگذارند شونیزم مذهبی حاکم بر ایران در مسیر باورها و رفتارهای بس خطرناک شان ایرانیان را وارد جنگی سازند که نهایت به از هم پاشیدگی ایران منجر خواهد شد. اشارات شما به مسئله "جغرافیای فلسفه" به جای "تاریخ" و دور تاریخی تسلسل فلسفه افلاطونی و ارسطویی که متاسفانه از مسیر باصطلاح "فیلسوفان اسلامی" منتهی به "ولایت فقیه" و این رژیم بس دهشتناک مذهبی شده است، بسیار بسیار حائز اهمیت است. پیروز و پایدار باشید
avatar
18/09/2012 20:43:00
آسیه جان ؛
مدتها بود از خواندن اینچنین مسرور نشده بودم !
سپاسگزاریم
مجموعه نتایج: 2 | نمایش: 1 - 2

نظر خود را بنویسید

  • Bold
  • Italic
  • Underline
  • Quote

لطفا کد امنیتی را وارد کنید:

Captcha

ارزیابی این خبر

4.89
  • ارسال به دوستان ارسال به دوستان
  • نسخه چاپی نسخه چاپی
  • نسخه ساده نسخه ساده
ارسال به Post on Facebook Twitter Balatarin